سفيدبرفي در سبد اسطورهشناسان
ملکهای در وسط زمستان کنار پنجرهای نشسته بود ومشغول قلابدوزی از روی طرحی از جنس درخت آبنوس بود که انگشتش را زخمی میکند .او با دیدن خون آرزو میکند که دختری که از او به دنیا میآید پوستی به سفیدی برف و لبانی به سرخی خون و مو وچشمانی به سیاهی قالب درخت آبنوس که در دستانش بود داشته باشد .سال بعد دختری با همان ویژگیها که ملکه آرزو کرده بود به دنیا میآید ولی ملکه هنگام وضع حمل میمیرد .اسم آن دختر را سفید برفی مینامند. سال بعد شاه همسر دیگری برای خود اختیار میکند ......

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۹ ساعت توسط محمد حسینی
|
کمتر از ذرّه نه اي پست مشو مِهر بورز تابه خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان